چرا مردان به آرامش نمی رسند

از وقتی که خودم را می شناسم در این فکر بودم که بالاخره روزی فرا می رسد که آرام می گیرم. روزی که دست از هیاهو و شیطنت برخواهم داشت و وسوسه و تمنا، مرا به در و دیوار نخواهند کوبید. روزی از دوران پیری.

تبلیغات لواسان

خودم هنوز به آن مرحله از پیری نرسیدم ولی در طی ده سال گذشته، زندگی ام طوری رقم خورد که مدام با مجموعه ایی از مردان خیلی مسن می گردم. تجربه آشنایی و همصحبتی مداوم آنها، نشان داد که متاسفانه خبری از آرامش نخواهد بود.

اوایل برایم باورنکردنی بود که چرا این مردان در آخزین سال های عمرشان، همچنان محسور زیبایی زنان، پول و قدرت هستند، چرا خبری از کشف شهود و خرد نیست؟ چرا بیش از هفتاد سال تجربه زندگی، آنها را به مرحله ایی از تحول فردی و شخصیتی نرسانده است که بی نیاز از دغدغه های زمینی گردند؟

فرقی هم نمی کرد که چقدر با همدیگر در مقدار پول یا تجربه جنسی یا میزان اعتبار، تفاوت دارند. همگی شان همچنان مملو از نیاز بودند.

برای مدتی فکر کردم شاید این خصیصه پیری است و بازگشت به دوران معصومیت کودکانه و تبدیل شدن این پیرمردان به پسران بازیگوش …

مدتی نیز به این نتیجه رسیدم که زنده بودن، اصلا تعریفش همین نیازها و امیدواری برای رسیدن به آنها است. با این میل و نیازها است که پیرمردان می توانند انواع درد و بیماری، خستگی بدن و کند شدن مغزشان را تحمل کنند.

شاید مشکل برای اغلب پیرمردان این است که همه عمرشان، در حال تلاش و تکاپو بودند تا مردانگی خود را به کمک تجربه جنسی بیشتر، پول بیشتر و اعتبار، به اثبات برسانند.

فرق نمی کند اگر در خانه سالمندان باشند یا در خانه مجلل شان، ولی کار اصلی شان مرور ثروت، درجه اعتبار و زنانی است که دوست شان داشتند. برای همین، بدشان نمی آید اگر هم رمقی مانده باشد بلیط بخت آزمایی بزرگی را ببرند یا به شکل های مختلف از آنها تجلیل به عمل آید یا لبخند زنی نصیب شان شود. تا همچنان مرد بودن شان را ثابت کنند.

من هنوز امیدوارم به اینکه اولا شانس بیاورم و پیری را تجربه کنم. دوم اینکه بتوانم بی نیاز و آرام باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *